کافه گردش
حوادث
۴ آذر ۱۳۹۲, ۱۲:۴۳ ق.ظ

سارا: روابط ناسالم زندگی ام را از هم پاشید

 

2-13920903210014

لاغر و نحیف بود و رنگ پریده، صدایش بغضی فروخورده را همراه داشت، روبرویم نشست، پر از ندامتی که دیگر هیچ سودی نداشت جز درسی پر از عبرت برای دیگران.

 

سارا، تنها ۲۶ سال داشت، جوان، اما بدون آتیه، آینده اش را خودش تباه کرده بود، آینده ای که می شد، روشن باشد، پر از امید و رنگ نه خاکستری و مبهم.

 

 

 

سارا که با هم دستی دوست شوهرش، همسر خود را به قتل رسانده بود، این گونه از زندگی خود گفت: دومین فرزند خانواده هستم، پدرم دارای دو همسر است که من از همسر اولم، در خانواده ای پرجمعیت با وضع مالی نسبتاً خوب بزرگ شدم.

 

 

 

پدرم تحصیلات چندانی ندارد و شغلش رانندگی است مادرم خانه دار و بی سواد است، پدرم همیشه بیرون از خانه ی آواره جاده ها و بیابان ها بود و فرصت کافی برای توجه به نیازهای عاطفی من و خواهران و برادرانم نداشت.

 

 

 

به علت شلوغی جمعیت خانواده مان در سن ۱۵ سالگی با اصرار پدرو مادرم مجبور به ازدواج با «حامد» شدم ثمره ی زندگی من و شوهرم یک پسر نه ساله و یک دختر هفت ساله است.

 

 

 

شوهرم از ابتدا اعتیاد به مواد مخدر داشت و اکثر اوقات را در منزل به سر می برد، بسیار بدبین بود حتی به من اجازه نمی داد که به دیدن خانواده پدرم بروم یا در مراسم جشنی شرکت کنم.

 

 

 

در طول زندگی به علت رفتار شوهرم بارها تصمیم گرفتم خودکشی کنم اما هربار با دیدن بچه هایم از این تصمیم منصرف می شدم. چهار سال پیش شوهرم برای تامین معاش خانواده نزد یک دامدار به نام «فرشاد» مشغول کار شد و من و بچه هایم مجبور شدیم در اتاقی در دامداری زندگی کنیم.

 

 

 

کم کم آمد و رفت های صاحب دامداری به خانه ما شروع شد و با هم صمیمی شدیم طوری شد که تلفنی با هم صحبت و درددل می کردیم، گاهی اوقات که ما در تامین هزینه های زندگی کم می آوریم او کمکمان می کرد و به اصطلاح کم و زیاد زندگی مان را می گرفت.

 

 

 

یک ماه پیش به اتفاق شوهر و بچه هایم و خانواده ی «فرشاد» به سفر مشهد رفتیم در طول سفر شوهرم مدام مرا اذیت و آزار می کرد خیلی بداخلاق تر شده بود، مدام بهانه تراشی می کرد تهمت های ناروا می زد، حتی فحاشی می کرد.

 

 

 

من خیلی تحمل کردم تا از سفر برگشتیم یک روز به «فرشاد» گفتم مرا از دست این دیو صفت نجات بده و کمکم کن تا راهی برای رها شدن از این زندگی لعنتی پیدا کنم. «فرشاد» گفت: تنها راهی که به ذهن من می رسد این است که او را به قتل برسانیم، نمی دانم چی شد که بدون هیچ عکس العملی پیشنهادش را قبول کردم و تصمیم گرفتیم شوهرم را از سر راه برداریم و با هم نقشه قتل را کشیدیم.

 

 

 

«فرشاد» مقداری سم تهیه کرد و آورد خانه ی ما، ساعت ده و نیم شب بود مدتی بود شوهرم برای ترک اعتیاد شربت متادون مصرف می کرد من سم را در شربت متادون حل کرده و برای شوهرم آوردم. شوهرم همین که شربت را برداشت آن را بو کرد و گفت: بوی مشروب می دهد و آن را نخورد و از «فرشاد» خواست که آن را امتحان کند، من فوراً شربت را برداشته و دور ریختم.

 

 

 

این بار سم را در شربت توت فرنگی حل کرده و به شوهرم دادم چند دقیقه پس از نوشیدن شربت حالش بد شد و تشنج کرد همان لحظه احساس پشیمانی کردم فوراً آب قند آماده کردم و بهش دادم اما حالش بد و بدتر شد. حوالی ساعت دو و نیم بعد از نیمه شب بود که حالش خیلی بد شدم تصمیم گرفتیم او را به بیمارستان ببریم به زحمت او را سوار ماشین کرده و به سمت بیمارستان به راه افتادیم.

 

 

 

در بین راه متوجه شدیم به سختی نفس می کشد هنوز به بیمارستان نرسیده بودیم که بدنش سرد شد دیگر نفس نمی کشید، نبضش دیگر نمی زد و بدنش حسابی سنگین شده بود. به سمت جاده ی خاکی که به خارج از شهر منتهی می شد تغییر مسیر دادیم نمی دانم چقدر از شهر فاصله گرفتیم که در کنار جاده ایستادیم جسد را از داخل ماشین بیرون آورده و در کنار جاده رها کردیم.

 

 

 

از ترس آن که کسی جسد را پیدا کنند مقداری کاه و کلش روی آن ریخته و مقداری بنزین هم روی جسد پاشیدیم، آن را آتش زدیم و بلافاصله با سرعت از محل دور شدیم. صبح روز بعد هنگامی که بچه ها سراغ پدرشان را گرفتند به آنها گفتم که پدرتان برای تعمیر ماشین بیرون رفته است، دست و پایم را گم کرده بودم نمی دانستم چکار کنم، سعی کردم به خودم مسلط شوم و با حفظ خونسردی به کلانتری مراجعه و اعلام کردم همسرم دیشب از منزل خارج و تاکنون مراجعت نکرده است.

 

 

 

سه روز بعد ماموران پلیس آگاهی جسد نیمه سوخته شوهرم را در حالی پیدا می کنند که کارت ملی اش در جیب شلوارش نسوخته و از بین نرفته، به همین علت به سراغم آمدند و مرا به پلیس آگاهی بردند.

 

 

 

دوروز در پلیس آگاهی چیزی نگفتم و به قتل اعتراف نکردم اما در برابر پرسش های فنی و تخصصی ماموران نتوانستم دوام بیاورم و با حرف های ضد و نقیضی که می زدم سرانجام لب به اعتراف گشودم و همه چیز را اعتراف کردم.

 

 

 

سارا حالا به فکر فرزندانش افتاده، به فکر این که می شد زندگی را به شکل دیگری ساخت، می شد با تدبیر راهی برای تغییر مسیر زندگی به سمتی که روشن بود، یافت، اما دیگر دیر بود، حالا همدستش فرشاد هم دستگیر شده و به جرم اعتراف کرده بود و دیگر قانون سرانجامش را تعیین می کرد.

 

 

 

براساس این گزارش، اعتیاد همسر به مواد مخدر، بدبینی برقراری ارتباط خانوادگی با افراد غریبه، صمیمی شدن و در میان گذاشتن اسرار زندگی با دیگران، رعایت نکردن حریم خصوصی، رفت و آمدهای پی در پی و مسافرت های خانوادگی و از همه مهم تر بی تفاوتی شوهر و بی توجهی همسر به خیانت، برقراری روابط نامشروع ….. و در آخر قتل …

سپیده تدین
371 بازدید

هم اکنون دیگران می خوانند


پیشنهاد میکنم این مطالب راهم بخوانید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *