سارا: روابط ناسالم زندگي ام را از هم پاشيد

 

2-13920903210014

لاغر و نحيف بود و رنگ پريده، صدايش بغضي فروخورده را همراه داشت، روبرويم نشست، پر از ندامتي که ديگر هيچ سودي نداشت جز درسي پر از عبرت براي ديگران.

 

سارا، تنها 26 سال داشت، جوان، اما بدون آتيه، آينده اش را خودش تباه کرده بود، آينده اي که مي شد، روشن باشد، پر از اميد و رنگ نه خاکستري و مبهم.

 

 

 

سارا که با هم دستي دوست شوهرش، همسر خود را به قتل رسانده بود، اين گونه از زندگي خود گفت: دومين فرزند خانواده هستم، پدرم داراي دو همسر است که من از همسر اولم، در خانواده اي پرجمعيت با وضع مالي نسبتاً خوب بزرگ شدم.

 

 

 

پدرم تحصيلات چنداني ندارد و شغلش رانندگي است مادرم خانه دار و بي سواد است، پدرم هميشه بيرون از خانه ي آواره جاده ها و بيابان ها بود و فرصت کافي براي توجه به نيازهاي عاطفي من و خواهران و برادرانم نداشت.

 

 

 

به علت شلوغي جمعيت خانواده مان در سن 15 سالگي با اصرار پدرو مادرم مجبور به ازدواج با «حامد» شدم ثمره ي زندگي من و شوهرم يک پسر نه ساله و يک دختر هفت ساله است.

 

 

 

شوهرم از ابتدا اعتياد به مواد مخدر داشت و اکثر اوقات را در منزل به سر مي برد، بسيار بدبين بود حتي به من اجازه نمي داد که به ديدن خانواده پدرم بروم يا در مراسم جشني شرکت کنم.

 

 

 

در طول زندگي به علت رفتار شوهرم بارها تصميم گرفتم خودکشي کنم اما هربار با ديدن بچه هايم از اين تصميم منصرف مي شدم. چهار سال پيش شوهرم براي تامين معاش خانواده نزد يک دامدار به نام «فرشاد» مشغول کار شد و من و بچه هايم مجبور شديم در اتاقي در دامداري زندگي کنيم.

 

 

 

کم کم آمد و رفت هاي صاحب دامداري به خانه ما شروع شد و با هم صميمي شديم طوري شد که تلفني با هم صحبت و درددل مي کرديم، گاهي اوقات که ما در تامين هزينه هاي زندگي کم مي آوريم او کمکمان مي کرد و به اصطلاح کم و زياد زندگي مان را مي گرفت.

 

 

 

يک ماه پيش به اتفاق شوهر و بچه هايم و خانواده ي «فرشاد» به سفر مشهد رفتيم در طول سفر شوهرم مدام مرا اذيت و آزار مي کرد خيلي بداخلاق تر شده بود، مدام بهانه تراشي مي کرد تهمت هاي ناروا مي زد، حتي فحاشي مي کرد.

 

 

 

من خيلي تحمل کردم تا از سفر برگشتيم يک روز به «فرشاد» گفتم مرا از دست اين ديو صفت نجات بده و کمکم کن تا راهي براي رها شدن از اين زندگي لعنتي پيدا کنم. «فرشاد» گفت: تنها راهي که به ذهن من مي رسد اين است که او را به قتل برسانيم، نمي دانم چي شد که بدون هيچ عکس العملي پيشنهادش را قبول کردم و تصميم گرفتيم شوهرم را از سر راه برداريم و با هم نقشه قتل را کشيديم.

 

 

 

«فرشاد» مقداري سم تهيه کرد و آورد خانه ي ما، ساعت ده و نيم شب بود مدتي بود شوهرم براي ترک اعتياد شربت متادون مصرف مي کرد من سم را در شربت متادون حل کرده و براي شوهرم آوردم. شوهرم همين که شربت را برداشت آن را بو کرد و گفت: بوي مشروب مي دهد و آن را نخورد و از «فرشاد» خواست که آن را امتحان کند، من فوراً شربت را برداشته و دور ريختم.

 

 

 

اين بار سم را در شربت توت فرنگي حل کرده و به شوهرم دادم چند دقيقه پس از نوشيدن شربت حالش بد شد و تشنج کرد همان لحظه احساس پشيماني کردم فوراً آب قند آماده کردم و بهش دادم اما حالش بد و بدتر شد. حوالي ساعت دو و نيم بعد از نيمه شب بود که حالش خيلي بد شدم تصميم گرفتيم او را به بيمارستان ببريم به زحمت او را سوار ماشين کرده و به سمت بيمارستان به راه افتاديم.

 

 

 

در بين راه متوجه شديم به سختي نفس مي کشد هنوز به بيمارستان نرسيده بوديم که بدنش سرد شد ديگر نفس نمي کشيد، نبضش ديگر نمي زد و بدنش حسابي سنگين شده بود. به سمت جاده ي خاکي که به خارج از شهر منتهي مي شد تغيير مسير داديم نمي دانم چقدر از شهر فاصله گرفتيم که در کنار جاده ايستاديم جسد را از داخل ماشين بيرون آورده و در کنار جاده رها کرديم.

 

 

 

از ترس آن که کسي جسد را پيدا کنند مقداري کاه و کلش روي آن ريخته و مقداري بنزين هم روي جسد پاشيديم، آن را آتش زديم و بلافاصله با سرعت از محل دور شديم. صبح روز بعد هنگامي که بچه ها سراغ پدرشان را گرفتند به آنها گفتم که پدرتان براي تعمير ماشين بيرون رفته است، دست و پايم را گم کرده بودم نمي دانستم چکار کنم، سعي کردم به خودم مسلط شوم و با حفظ خونسردي به کلانتري مراجعه و اعلام کردم همسرم ديشب از منزل خارج و تاکنون مراجعت نکرده است.

 

 

 

سه روز بعد ماموران پليس آگاهي جسد نيمه سوخته شوهرم را در حالي پيدا مي کنند که کارت ملي اش در جيب شلوارش نسوخته و از بين نرفته، به همين علت به سراغم آمدند و مرا به پليس آگاهي بردند.

 

 

 

دوروز در پليس آگاهي چيزي نگفتم و به قتل اعتراف نکردم اما در برابر پرسش هاي فني و تخصصي ماموران نتوانستم دوام بياورم و با حرف هاي ضد و نقيضي که مي زدم سرانجام لب به اعتراف گشودم و همه چيز را اعتراف کردم.

 

 

 

سارا حالا به فکر فرزندانش افتاده، به فکر اين که مي شد زندگي را به شکل ديگري ساخت، مي شد با تدبير راهي براي تغيير مسير زندگي به سمتي که روشن بود، يافت، اما ديگر دير بود، حالا همدستش فرشاد هم دستگير شده و به جرم اعتراف کرده بود و ديگر قانون سرانجامش را تعيين مي کرد.

 

 

 

براساس اين گزارش، اعتياد همسر به مواد مخدر، بدبيني برقراري ارتباط خانوادگي با افراد غريبه، صميمي شدن و در ميان گذاشتن اسرار زندگي با ديگران، رعايت نکردن حريم خصوصي، رفت و آمدهاي پي در پي و مسافرت هاي خانوادگي و از همه مهم تر بي تفاوتي شوهر و بي توجهي همسر به خيانت، برقراري روابط نامشروع ….. و در آخر قتل …